Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

 

   

   

   

   

می بویم گیسوانت را

تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند.

مصطفی مستور

عکس: خودم

مکان: نزدیکی کجور.

پیوست: این فرشته ی کوچولو توی یه خونه ی روستایی که چندین کیلومتر از کجور فاصله داشت زندگی می کرد.هر چند که من حرفاشو نمی فهمیدم ...ولی وقتی که حرف می زد فکر می کردی یه فرشته ی کوچولو از اون بالاها اومده پیشت و داره آواز می خونه .اسمش فاطمه بود و فقط دوست داشت که براش شعر بخونیم...عروسک قشنگ من ٬ قرمز پوشیده ...تو رختخواب مخمل آبی خوابیده......

نوشته شده در جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

   

   

   

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آنجا،می کند روشن پهنای کلام.

بی گمان در ده بالا دست،چینه ها کوتاه است.

مردمش می دانند ، که شقایق چه گلی است.

بی گمان آنجا آبی ، آبی است.

غنچه ای می شکفد ، اهل ده با خبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

عکس : خودم

مکان: روستای یال رود.و سط ارتفاعات البرز.

شعر:سهراب

پیوست:روزی طبیبان را از سر بالینت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوی آخرین کلام خواهند آمد......(بار دیگر شهری که دوست می داشتم).....نادر ابراهیمی هم رفت.این لینک رو بخونید٬ از کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم.(لینک از وبلاگ شازده کو چولو)

http://na1223.persianblog.ir/page/nader-ebrahimi

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

چیزی مثلا در مایه های یک پر هستم

کنده شده از بال یک پرواز مرتفع

دارم حرکت سیب را آهسته تکرار می کنم

تنها رقصی که یادم رفته، فراموشی ست

و شاید برای همین

هنوز به زمین نرسیده ام.

                                                                      سیروس جمالی

نوشته شده در شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

 

ز ن از پشت پنجره به بیرون می نگریست.باران می آمد و بخار تمام شیشه را پوشانده بود.با نوک انگشتانش پنجره را به اندازه ی دایره ای پاک کرده بود و بیرون را نگاه می کرد.غرق در فکر بود و به این می اندیشید که کاش به اندازه ی همین دایره ی کوچک می توانست دریچه ای باز کند تا قطره های باران را حس کند.دلش می خواست نرمی لغزش باران روی صورتش ٬ روی موهایش ٬ روی پوستش را تجربه کند.....از این همه انتظار و تکرار خسته شده بود.....
مرد در کناری ایستاده بود و قاب پنجره ای را که برای زن ساخته بود ٬ نگه داشته بود.باران سر تا پایش را خیس کرده بود ٬ سردش بود و به شدت احساس خستگی می کرد.
زن سالها بود که از پشت پنجره ی او ٬ بیرون را نگاه می کرد.این همه سال هیچوقت مثل امروز ٬ زن را انقدر در فکر ندیده بود. انگار چیزی نو در چشمانش برق میزد.مرد احساس خوبی نداشت..از این تغییرات جدید هیچ خوشش نمی آمد.نگران شده بود...باید کاری می کرد.
کمی جلوتر رفت و رو به روی پنجره ایستاد.دایره ای بزرگتر از دایره ی زن روی شیشه کشید ...زن ٬ شادمان لبخندی زد...انگار پیش خود فکر کرد که صبر به پایان آمده و آسمان ٬خودش را می خواهد نشان دهد.....و به طرف دایره ی بزرگتر قدم برداشت.
مرد ٬ پنجره را چرخاند رو به سوی قاب چوبی دیگری که آن سویش پیدا نبود...تنها نور لرزان و ضعیفی که گاه به گاه رویایی را روشن می کرد...رویایی روشن و گرم.....
زن کنجکاوانه بیرون را نگاه می کرد و به کلی قطره های باران و آسمان را فراموش کرده بود...
مرد با خود فکر کرد.....خوب است ...خوب است....حالا چند روزی فرصت دارم تا قاب چوبی دیگری بسازم.....

 

عکس : از مرکز عکس تئاتر

نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin